تبليغاتX

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران تنـــــهای خفتـــــه

تنـــــهای خفتـــــه

 

سلام

سلامی گرم به تنهایی

اومدم یه کوچولو باهات درد دل کنم .

نمی دونم از کجا شروع کنم . دلم می خواد واست حرف بزنم و هر چی تو دلم هست رو بهت بگم ولی این کار رو نمی کنم . تنهایی من ، دوست دارم فقط آرامش داشته باشم . دوست دارم با تو که تنها آرامشم هستی هم صحبت بشم ، درد دل کنم ، گریه کنم ، بخندم ، تو بشی شریک زندگیم ...

آره ... می دونم که درد منو می دونی ، دلیل این همه بی قراری منو می دونی ... نمی خواد چیزی به من بگی ... ولی اینو بدون دنیا واسم خیلی کوچیک شده ... آره دنیایی که واسه کوچیکیام خیلی خیلی بزرگ بود حالا با این که بزرگ شدم خیلی خیلی کوچیک شده ... نمی دونم چرا اینجور شده . بارها از خودم پرسیدم چرا اینجور شده . و همیشه دلایل خیلی زیادی رو واسم آورده ... ولی تنهایی من می دونی که  من  اگر هزاران هزار دلیل هم آورده بشه من نمی تونم قبول کنم .

دوست دارم تنها بمونم ... دوست دارم  با تمام خاطرات تلخ و شیرین گذشته و حال تنها زندگی کنم ...    تو رو خدا دعوام نکن ... بذار بیام   تو خونت ... نذار من تو این دنیای بی احساس و بی عشق و آرامش نابود بشم ... نذار پشت در خونت بمونم ... من هیچی نمی خوام ...

قول می دم ...

بذار وقتی شب می خوابم تو از من مواظبت کنی و آروم بخوابم ... بذار وقتی صبح بیدار می شم با صدای گنجشک ها بیدار بشم و نور قشنگ آفتاب  به اتاقم بتابه ... و وقتی به حیاط خونت بیام سر سبزی بهشت رو ببینم ...

تنهایی من ... خیلی خسته هستم ...

خواستم به همه بگم من میخوام زندگی کنم .. میخوام عاشقونه زندگی کنم .. میخوام با دست خودم  خونه دلمو بسازم .. میخوام یه همزبون بشه  تنها همزبون من .. میخوام یه مهربون بشه تنها  مهربون من .. میخوام  یه عاشق بشه تنها عشق من ...

ولی افسوس که این دنیای بی رحم هیچ وقت عشمو بهم نداد ...

خیلی دوست دارم  بیشتر بگم .. ولی می دونم که تو خودت حال و روز منو می دونی ...

تنهایی من .. از تو می خواهم ...

همه حرفام  و خاطرات  گذشته زندگیمو  تو این دفتر نوشتم و از تو می خوام که اینو تا ابد و از جون و دل نگهداری کنی .. و با تمام  وجودت منو در آغوشت فشار بدی  و در خونت رو بر روی هیچ کس باز نکنی و اگر هم باز کردی نشونی از من به هیچ کس نده ...

بیا تا در کنار هم زندگی کنیم .. من خودم غذا درست می کنم .. چایی درست می کنم .. با هم می شینیم  فیلم های عاشقونه نگاه می کنیم .. می ریم تو حیاط با هم بازی می کنیم .. همیشه دست نوازش بر سرم بکش .. لحظه لحظه روز با من و در کنارم باش .. هیچ وقت نذار درد یتیمی عشق به سراغم بیاد ... 

از تو می خوام هر وقت دلم گرفت باهات درد دل کنم .. هر وقت خواستم شاد باشم شریکم باشی .. هر وقت خواستم گریه کنم به تماشایم بشینی .. هر وقت یه همزبون خواستم تو فقط تنها همزبونم باشی .. و هر وقت خواستم بار سفر رو از این دنیا ببندم تو منو دفن کنی ....

تنهایی من از اینکه منو قبول کردی سپاسگذارم ... 

خیلی دوست دارم ... 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت10:43توسط | تنهای خفته |

 

سلام به تو که دوستت دارم و افسوس نمی دانی ...
نمی دانم با چه کلماتی نامه را آغاز کنم ،
چون نمی دانم حرف های دلم را به تو که دوستت دارم ،به تو که تنها کسی هستی که دریچه های قلبم را به سویت می گشایم چگونه بگویم ...
آتش عشقت بر جانم افتاده و هرگز خاموشی بر آن نیست ...
حالا که نیستی مثل مرداب تنهایم ، مثل مرداب آرام و ساکت و غمگین ...
اما این را هم بدان که اگر کنار من باز نیایی مرا هم چون مرداب سکون و مرگ فرا می گیرد !
مرداب تنهاست و من تنها تر ...
بدون تو در آسمان عشق من نوری نمی تابد و تمام زندگیم را یکدم رنج و غم فرا گرفته ، بیا و برگرد و حرف هایم را در نگاهم بخوان ...
بخوان و بدان که بی تو شمعی بی پروانه شده ام ...
و نمی دانم طوفان عشق سرکشم را بی تو چه کنم ؟!
تو نیستی تا حرف هایم را به تو بگویم

 پس غم بی هم زبانیم را به باد می گویم تا شاید آن را در گوش تو زمزمه کند و تو را نزد من بازگرداند ...
خواهش خاموشم را در چشم های خسته ام ببین ...
دیشب خیال روی تو به من گفت که تو باز خواهی گشت !
آیا تو این رویای دور را رنگ واقعیت می بخشی ؟
" ...
تو با شب رفتی و با شب میای از دیار غربت ،
توی قلب من می مونی پر غرور و پر نجابت ... "
می دانم باز می گردی و تمام کوچه پس کوچه های قلبم را لبریز از آمدنت خواهی کرد ...
مرا همانگونه ببین که هستم ، همانگونه که تو را دوست می دارم ...
من از تو آمدن و برگشتنت را می خواهم ، پس بیا و دست مرا بگیر و از این شهر غربت زده ،
از این شهر غم زده به رویاهای خود ببر ...
و بدان که دوستت دارم و آمدنت را می خواهم ...
به انتهای احساسی آرام می اندیشم ، به آنچه که آرامشی بزرگ است و تو همان آرامشی ...
پاکی احساس و قلبت ، روحم را نوازش می دهد ...
با وجود تو طراوتی را در وجودم حس می کنم خالی از هوی و هوس ...
اما حالا تنها تصویر خیالیم از توست که همراه با آرامش به من زجر دوری تو را یادآور

می شود ...
تو همچون باران پاکی ، پاک و زلال ...
بیا و مرا از عشق سیراب کن ...
تصویر برگشتن تو مرا تا اوج می برد و آرام میکند ...
پس بیا و با من باش ..
برگرد و باز با من باش و با من بمان ...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت10:40توسط | تنهای خفته |

 

تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا

فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو

تو که از گریه های پنهانی من با خبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه جای خالی تو را

در غربت ترانه هایم پر می کند

تنهایی من باور کن!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت10:8توسط | تنهای خفته |

اگه روزگار بی رحمه تــو مهربون باش

                                  اگـه آفتاب می سوزونه تو سایبون باش    

                                   ***

                    حالا که تنهایی پای جونم نشسته

        بیا واسه مـن تنها تو همزبون باش ، تو مهربون باش

                    اگه سرما کمین کرده کنار باغچه

     واسه گلهای نیمه جـون تو باغبون باش ، تو مهربون باش

                                    ***

چـراغ زندگیمو دوبـاره روشنش کــن

                                     عزیزت  تنها مونده ، دیگه نازو کمش کن

تـو اوج قهر آشتی اگه بیـای گـل کاشتی

                                     نـمی شدم فدائیت اگه دوستم نداشتی            

دیـگه واسه بــرگشتنت دیـوونه هستم

                                     واسه خـوشبختی دنـبال بهـونه هستم

اگـه مـیگم گـره ها رو مـحکم ببندیـم

                                     دلـواپس فـردای بـی نشونـه هستم  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت9:44توسط | تنهای خفته |

تنها نشسته ام در ميان انبوهي از درد و با نگاهي زل زده بر در مي نويسم ، نه براي تن... اينجا نبض زمان گير کرده است ، ثانيه ها از حرمت نگاه تو خسته اند !اينجا تنهايم... بي رحمانه تنهايم ، دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورترها برايم ارمغان آورد اما افسوس که آنجا دستاني نيست تا در تمناي دستاني باشد...

خيلي وقت است که براي خودم زندگي نمي کنم ، مي خندم... مي گريم... زيرا زندگي حاکم است و من با برگ بازنده اي محکوم به بازيچه بودنم تا شايد روزي حکم دست من افتد...

آه... زيباي من... خسته ام ، از اين همه خستگي خسته ام ، خوابهايم پر از بيداريست و بيداري هايم پر از ابهام... بغضي به روي دلم دلمه بسته که از حسرت هفت هزار بوسه ي مانده بر لبانم و از حسرت آن همه حرف که بر دلم ماسيده است سنگيني مي کند... دستهايم را به دامان شب وصله مي زنم شايد دلت در اين ويراني به صداي دل ويرانم كمي گوش کند ، حال فرياد ميزنم... فرياد ميزنم رفتنت را... فرياد ميزنم خستگي ام را در اين سيل بي وزني واژه هاي درد...

اينجا خسته ام ، خسته تر از زخمي کهنه که بر پينه ي احساسم زدي... كاش مي شد حسرت نگاه معصومت را براي لحظه اي قاب كنم و بر سر در ديوار دل بکوبم...

 تا هر زمان ، مستم كند اين تقدس نگاه...

 تير برق ها... نمي دانم چرا خاموش اند... انگار كوچه به حالم عزا گرفته است ، نمي دانم... کوچه خاليست و جز صداي پاي باران صدايي نيست ، چترم پر از وصله است ! اينجا تنهايم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت9:40توسط | تنهای خفته |

این روزا دلم همش هوای یار رو میکنه ، همش بهونه میگیره

دلی که تو سینه خردش کردن بازم سراغ کسی رو میگیره که با دستای اون خرد شده

هرچی بهش میگم بابا اون رفته دیگه هم نمیاد چی کارش داری؟؟

میخوای بیاد بیشتر له کنه تورو؟؟

میگه عیبی نداره اون فقط بیاد من حاضرم له بشم

اگه بیاد اونوقت خودش میتونه دوباره بسازه منو

میگم تو مگه دل من نیستی ؟؟ میگه هستم ...

میگم خب من بهت میگم اون نمیاد و تو هم الکی خوش نباش ...

میگه من میدونم یه چیزی بهم میگه اون میاد...

هرچی بهش میگم نه این دفعه دیگه راستی راستی رفته و خردت کرده ... باور نمیکنه

میگم الان یک ماه یک هفته هست که اون دیگه حتی به فکرت هم نیست چطور میگی بر میگرده؟؟

دل بیچاره ی من میگه آدمای جنوب با مرام و با معرفتن ...

وقتی یه جنوبی بیاد اینجا خونه کنه خونه ش هیچوقت خراب نمیشه و خالی نمیزاره خونه رو

میگم ولی حالا که خالی گذاشته پس تو هم خرابش کن که اگه اومد دیگه نتونه بیاد تو

دلم میگه نه

این خونه ای که خودش ساخته تا آخر عمرمون اینجا آباد هست و در انتظار صاحبش

خدایا این دل شکسته ی من چه فکرایی میکنه...

ای خدا یا بهش بفهمون که اون که رفت دیگه نمیاد یا خواسته ی دلمو بهش بده و اونو برگردون

دلم خیلی بی قراری میکنه

میترسم در حسرت یه لحظه دیدن اون بمونه و این آرزو رو به گور ببره

دل بیچاره ی من چه گناهی کرده آخه ؟؟ چرا اونو همیشه خرد میکنن؟؟

با اینکه لهش کرده ولی بازم میخوادش

دلم عزیزشو میخواد

عزیز دلم کجایی؟؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت9:37توسط | تنهای خفته |

 

قَسَمِت میدم                   پشت سر من                   من مسافر

گریه نکن                      گریه نکن                  گریه نکن

بیشتر از جونم             من دوست دارم                 این دم آخر

گریه نکن                      گریه نکن                   گریه نکن

می برم با خود                  من کوله بار                خاطره ها رو

گریه نکن                       گریه نکن                  گریه نکن

می خوام ببینی                 با لب خندون                 صبح فردا را

گریه نکن                       گریه نکن                   گریه نکن

*******************************************************

بر می گردم         با یه دنیا          جلوه های  عاشقانه                       گریه نکن

بر می گردم        که بخونم             در وصف تو          باز ترانه        گریه نکن

توی دنیا            تو را دارم              برای من           همین بسه        گریه نکن

خوب ترینه          بهترینه            اون که با من          هم نفسه          گریه نکن  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت9:30توسط | تنهای خفته |